العلامة المجلسي
201
حياة القلوب ( فارسي )
در خواب ديد كه هاتفى صدا زد كه : اى گروه قريش ! پيغمبرى در ميان شما بهم رسيده است ، مبعوث خواهد شد وبه بركت أو رحمت وفراوانى وآبادانى براي شما حاصل است ، عبد المطّلب را بطلبيد تا فرزندزادهء خود را شفيع گرداند ودعا كند تا خدا باران دهد شما را ، پس عبد المطّلب حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم را بر دوش گرفته بر كوه أبو قبيس بالا رفت وأكابر قريش برگرد أو جمع شده دعاى باران خواندند ودر همان ساعت از بركات آن حضرت بارانى ريخت كه سيلاب از شعاب مكة روان شد « 1 » . وابن بابويه رحمه اللّه به سند خود از أبو طالب روايت كرده است كه : در سال هشتم ولادت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ارادهء تجارت نمودم به جانب شام ودر آن وقت هوا در غايت حرارت بود ، چون عازم سفر شدم خويشان من گفتند كه : محمد را چه مىكنى وبه كه مىسپارى ؟ گفتم : أو را با خود مىبرم وبر هيچكس اعتماد نمىكنم كه أو را بسپارم . گفتند : در اين گرما به سفر بردن آن پروردهء حرم وبطحا مناسب نيست . گفتم : نه واللّه أو را از خود جدا نمىتوانم كرد ومحملى براي أو ترتيب مىدهم وبا خود مىبرم ، پس آن حضرت را بر شترى نشانيدم وشتر أو را پيوسته در پيش روى خود داشتم كه از نظر من غايب نشود وچون آفتاب گرم مىشد پاره ابر سفيدى مىآمد مانند برف وبر آن حضرت سلام مىكرد وبر بالاى سر مباركش سايه مىافكند وبه هر جا كه مىرفت همراه أو بود وبسيار بود كه آن ابر أنواع ميوهها براي آن حضرت فرو مىريخت ، ودر أثناء راه روزى آب بسيار تنگ شد در ميان قافلهء ما ومشكى را به دو اشرفى مىخريدند وما به بركت آن حضرت آب فراوان داشتيم وآب ما كم نمىشد وبه هر منزل كه فرود مىآمديم از بركت أو حوضها پرآب مىشد وزمينها پرگياه مىشد وپيوسته در فراخى نعمت وفراوانى بوديم وهر شترى كه در راه مىماند چون دست مبارك خود را بر آن مىماليد روان مىشد ، وچون نزديك شهر بصرى رسيديم صومعهء راهبى به نظر آمد ناگاه ديديم كه آن صومعة به استقبال آن حضرت روان شد مانند أسب تندرو وچون نزديك ما رسيد ايستاد ، ودر آن
--> ( 1 ) . سيرهء ابن هشام 1 / پاورقى ص 281 ؛ أسد الغابة 7 / 112 .